صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده محمد ادریس بقایی
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٦
دی ۸٥
لینک ها
عــرفــــان شمــس
حضـــرت بیــــدل رح
حضـــرت بیــتـاب رح
استـــــاد بیــــــرنگ
میـــر زیورالـــدین رح
عبدالحمید اسیر رح
شیخ سعـدالدین رح
جنـــــــون شوکتــان
پیـــــــــــرهــــــــرات
استـــاد خلیلـــی رح
حضرت قاری عبداله
صوفی عشقری رح
صوفــــی عشقـری
فخر عرفـان دوست
ارغنــــــــون عشق
شمــــس فــــروزان
حریـــــــم عشـــق
نگـــــــــــــــــــــــاه
منیـــــــر سپـــاس
ظــــــــریفــــــــــی
ســــــــاغــــــــــــر
هــارون راعـــــــون
ذبیـــــــر هجــــران
انجیـــلا پگاهــــــی
عزیــــــــزه عنــایت
پرویــــز کـــــــــاوه
سمیــع رفیــــــــع
نادیـــــه فضــــــــل
دختــــــر افغــــــان
انجمــــــن قلـــــم
مـــــــــرواریــــــــد
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی
لوگو دونی
سلام دوستان ازین پس شما بعضی مطالب در مورد مجاذیب معارف افغانستان را از صفحه زیر بخوانید، فقط کلک کنید:
www.jenone-shawkatan.blogfa.com
بابه خان محمد صاحب رحمت الله علیه
جناب بابه صاحب که سر آمدجناب بابه صاحب که از سرآمد مجا ذیب و عرفا در عصر خود بشــمار می رفت اصلاْاز قریه ء دکوی کوهدامن که در سرک عمو می نز دیک سرک گلدره واقع است بوده و در ابتدا شغل دهقانی داشتـه و درجوانی شامل مسلک نظامی شده و بنابر مصلحت وقت در اواخر امیر شیر علی خان و اوائیل سلطنت عبدالرحمن خان در خدمت نظام در ولایت هرات بود ه از انجائیکه وی استعداد باطنی داشته با یک تن ازعرفای آن سامان برخورد و کسب معارف نموده است چون طبیعتاً جذب وی غالب بود بعد ازچندی مجذوب شده و کار نظام را ترک گفته و از انجا به کابل امده است. درشهر کابل ابتدا درکوچه اندرابی در گذر اتاقی داشته و در انجا روزگار میگذرانید وبعضی از مردمان اخلاصمند گاه گاه نزد وی میرفتند و نان و آبی برای وی میاوردند. تا اینکه روزی یکتن از علمای عصرمشهور به حاجی صاحب که در محکمه شرعیه کابل بحیث مفتی ایفای وظیفه مینمود از پیش اتاق وی میگذشته شاید خطراتی در دل وی خطور کرده باشد در این اثنا بابه صاحب از راه کشف القلوب بخطره وی آگاه میشود و توجه خود را بسوی او معطوف میسازد وی علی الفور درخدمت بابه صاحب آمده و نزد وی مینشیند و ترک ، منصب رسمی میکند این رویداد سبب مزید شهرت بابه صاحب شده و مردم از هر طبقه با و مراجعه نموده و از صحبت وی فیض میگرفتند اگر چه قراریکه میگویند سخن او درست فهمیده نمیشد اما فیوضات وی به همه کس میرسید وی طرف اعتقاد خاص و عام بود حق اراکین دولت از قبیل میرزا محمد حسین مستوفی المالک و غیره اولیای امور عصر امیر حبیب الله خان شهید به بابه صاحب اخلاص کامل داشتند این عارف مجذوب گاهی اوقات بنابر ضرورتی به گردش میپرداخت و باز بقرار گاه خود عودت میکرد تا اینکه دراوائل سلطنت امیر امان الله غازی کابل را ترک گفت و به گلبهار کوهستان رفت ودر انجا یعنی در موضعیکه فعلاً مزار مبارکشان قرار دارد جاگزین شد و در گلبهار نیز مردم بوی گرایش پیدا کرده و همواره از وی کرامت و خوارق ظاهر میگردید چون بابه طرف اخلاص مردم واقع شده بود یکتن از شیخان عصر که موقف خود را در خطر دید و برای اینکه قدرت خود و ضعف بابه را در انظار مردم نشان داده باشد بایک عده پیروان خود به گلبهار امده امر کرد که بابه را برخر سوار کنند و استخوانها را در گردن وی تعلیق نمایند و او را تشهیر کنند اما قراریکه گفتند بابه صاحب میخندید و انچنان غرق تحیر خود بود که نمیفهمید چه در حق او اجرا نمودند. بهر حال به همان وضعی که داشت دردیره خود میبود ولی برای این شیخ معترض خداوند ج جزائی تعین کرد و ان این بود که برای وی سخت بواسیر خونی پیدا شد و هر قدر کرد و با جریان خون نماز را ادا میکرد و در هر نماز وضو میکرد نگارنده وی را بار ها دیده بود انچنان زردی دررخسار او مشهود بود که انسان گمان میکرد وجود او را با رزچوبه زرد کرده اند حضرت عارف بزرگ ابولمعانی خوب فرموده اند:
الحذر ای غافل از وضع بخـــــــود پیچیدگان
ای بسا کشتی که در طوفان این گرداب رفت
این عارف بزرگ یعنی بابه خان محمد صا حب تا اوایل عصر امیر امــان الله خان مرحوم حیات داشت و در همان گلبهار میبود و در همان جـا پــــدرود حیات گفت و در دیره خود وی که جای شا عرانه است در بین در یـــا ی پنجشیر ودر یاچه شتل مدفون گردید و مزار مبارکش زیارتگاه عام و خاص است . با به صاحب خوارق و کرمات بسیارداشت که اگر همه ء آن ذکر گرددبا عث اطا له کلام میشود بناً یکی دو خوارق وی را کــه از ثقــــات شنیده شده ذیلاً تو ضیح میدارم. پدر مرحوم من که شخصی نهایت صوفی و متعبدی بود قصه میکــر د که در آوان جوانی با بابا محمد سرور خان شاه آغا سی بار کزائی زندگی میکرد . تو ضیح بیشتر اینکه پدرم پس از جنگ با عبدالـرحمــن خــــان مغلو ب شده و او را به اصطلاح ارغه مل گرفتند و امیر پدرم را به بــابـا محمد سرور خان مرحوم سپرد تا با وی باشد. لهذا پدرم در بـا غ بابا کـه در محله چند ول واقع بود وفعلاً سرای لیلا می فرو شی شده یکه و تنها زند گی میکرد یعنی تا آن وقت متا هل نشده بود. بابای مر حوم مغضو ب امیر قرار گرفته بود سا لیان دراز در منزل خود خانه نشین بود و عمـر را به بسیار عسرت وپریشانی میگذرانید پدرم در اتاقیکه در باغ بـــا بـــا داشت شب و رو ز را سپری میکردو چون شو ق خدا پرستی دا شــت شبها را بیدار میبود. وی میگفت که شبی مرا خواب نبرد نشسته بود م دیدم که دروازه ء کلان باغ که خیلی مستحکم و کلان بود خود بخود با ز گردیدو با به خان محمد صا حب وارد با غ شد من بسوی او رفتم مرا بنام صدا زدو گفت عبدالقادر برو بابا محمد سرور را احضار کن من تعجــــــب کردم که این دیوانه که هیچگاه حرف او فهمیده نمیشد بچه فصا حـــت سخن میگویدو باز مرا بنام صدا زد من به تعمیل امر پرداخته و بمنز ل بابا رفتم و او را از آمدن با به صا حب خبر دادم . بابا محمد سرور خان پای برهنه و با عجله و شتاب زده از منزل پا ئین آمدو و قتیکه با به صا حــب را دید بقدم های وی بو سه داد با به با مهربانی اورا تسلی داد و گفـــت که در این چند سال زجر و زحمت زیاد دیدی و منت هر کدام را کشــیدی من آمده ام که شما را از این ذلت و خواری بر هانم و علاوه کرد که امیـر شیر علی خان در یک دست و امیر عبدالر حمن خان در دست دیگر مــن است . من هر دوی آنها را چپه کردم . این را گفت و به با با صاحب امــر نمود که فو راْ دریشی خویش را بپو شدو پا ئین بیا ید. با با فورا ْ به منزل رفت و در یشی سرخ نا یب سالاری خویش را پو شید و پائین آمد. پا ئین آمدن با با از منزل و رسیدن سر دار عبدالقدوس خان عتمادالدوله با اسپ یدک . همین که اعتماد الدوله از اسپ فرود آمد با به خان محمد صا حب رفت و عتماد الدوله به بابا صا حب گفت که امیر صا حب شـــب وفات کرد و سر دار حبیب الله خان مرا فرستادتا شما را نزد وی ببــــرم و شما بیعت عسکر را برا ی حبیب الله خان بگیر ید این را گفت و سـوار اسپ شدند با ین ترتیب با با صاحب بیعت گرفت و امیـــــــر حبیب الله پاد شاه شد و با با صا حب را به حیث والی کابل مقرر کرد .کرا مت دیگر با به خان محمد صا حب را از زبان عارف بزرگ که نگارنده به وی ارادت تام دارد و در ولایت و بزرگی وی شایبه راه نداردوآن مراد از جنا ب خلیفه امیر احمد صا حب مشهور به خلیفه صاحب فـــــــرزه ؛قدس ؛ سره است مینگارم . جناب خلیفه صاحب فرمودند کــــه در عصر امیر حبیب الله خان سراج من در خدمت پیر روشن ضمیر خــو د حاجی پاچا رحتمه الله علیه که اصلاْ ازقوم احد زا ئی و در داد و خیل ولا یت لو گر میز یست در کابل تشر یف آورده و بجای یکی از مخلصینکه مشهور به پهلوان کنجاره فرو ش بود و در قصاب کوچه ء کابــل در عقب مسجد مبارک پلخشتی خانه داشت اقامت داشت . رو ز پیــــــر رو شنضمیر از خانه بدر شدند و من هم به معیت شان بودم و ی پیش میرفت و من دنبال شان در حر کت بودم تا اینکه رسیدیم به گذر گــاه متصل با غِ بابرشاه که در آنجا مکانی بود و در آن مکان مجذوبــــــی اقا مت داشت که او را دادا صا حب گذر گاه میگفتند. حاجی پاچا صا حب راسا ْ به دیره ء همین مجذوب وار د شد و از طرف دادا صا حب استقبال گردید . در حجره وی چند نفر مجذو ب دیگر نیـــز حاضر بودند . تعجب در اینجا بود که همه ء آنها با هوشیاری تام صحبتمیکردند در صورتیکه قبلا ْ سخنان آنان کاملا ْ به هزیان و کلمــــــات نا مفهوم شبا هت داشت . دادا صاحب به من التفات نموده فرمود کــه سر شته چای را نمایم و برا ی مدعوین جای تهیه کنم. من خــود را مشغول این کار در بیرو ن حجره نمودم اما در حین حال گوش فـــــرا دادم که اینها چه میگو یند . ایشان در باره شخصی صحبت میکردند و در اطراف مجا زات آن شخص گفت و گو میکردند . این شخص موردنظر همان مو لو ی صاحب سرای زرداد بود. رحته الله عیه که عا رف بزرگوار و اصلاْ فارو قی نسب و برادرزادهء جنا ب شاه عبدالعزیزصا حب قدس سره بود و برای تصرف معنوی کابل به اینجا آمده بــود وی در دکان یک تن از مخلصین که به عثمان موش موسوم بودو در بــازار خیابان دکان خرادی داشت می نشست و شکوه و عظمت خــــــاصداشت . مجا ذیب کابل وی را نپذیرفتندو در صدد شدند که وی را اخراج کنندو یا مجازات دیگری برای وی تعین نمایند . لهذا بزرگان کا بـــــل یعنی مجا ذیب در حجره دادا صا حب گرد آمدند و تنها حا جی پاچــا وخلیفه صاحب در بین آنها از هوشیاران بـــودند . با قـــی همــــه از دیوا نه گان گرد هم جمع آمده بودند . خلیفه صا حب فرمود که آنــها در مورد فحص و بحث مینمودند که در این اثنا دادا بلوچ صاحـب وارد شدو همه مثل آدم های هوشیار بصحبت نشسته و گفت کــه در مورد این هندوستانی چه فیصله نمودید . دادا صا حب گفتند که مـــامنتظر یم تا متصرف شهر بیا ید و تصمیم قطعی اتخاذ گردد. لحظه ء نگذشته بود که جنا ب بابه خان محمد صا حب تشریــــــف آو ردند و فهمیده شد که متصرف شهر کابل همین شخص بوده اســت و در مرتبه و مقام با لاتر از سا یر ین است .با به خان محمد صا حب نیـــز هوشیارانه سخن میگفت و اثر ی از جنون در وی ظاهر نبود بالنتیجه فیصله بهمین شد که جناب مولو ی صا حب در جا ی حبس شودو بلکه از جای خو دحرکت کرده نتو اند. این فیصله تصویب گردید و مجمو ع مجاذیب متفرق گردیدندهنگامیکه از حجره خارج شــــد نــد همان جنون و بیخود ی بر آنها حکم داشت . از هوشیاری یک لحــظه قبل خبری نبود . خلیفه صا حب فرمودند که من با پیر خود جنــــــــاب حاجی صا حب نیز بسوی قرار گاه روان شدیم . هنگا میکه در قریــــب مسجد پل خشتی رسید یم دید یم که مو لو ی صا حب پیش و با بــه خانه محمد صا حب در دنبا ل و ی روا ن است . مو لو ی صا حـــب در سرای زر داد وا رد شد و در کنجی قرار گرفت . بعد از این تـــا ریـــــخ مولوی صا حب از پا ها شل شدو عثمان خراد تخت بزر گی بــــــرای وی ساخت و مو لو ی صا حب با لا ی آن می نشست و تا سالهــــای متمادی که زنده بود برآن تخت قرار داشت و از جا حرکت کرده نمی توا نســـــــت. این بود خارقه دیگر با به خان محمد صا حب کــــه از ثقات روایت شد و معلوم گردید که وی متصرف عالیمقامی بـــــــودکه در عصر خود نظیر نداشت . از با به صا حب ظا هراْ دو شخـــــص تر بیت حاصل نمود . یکی آن همان حاجی صا حب که باو ی میبـــود و قبلا ْ در مورد ایشان تذکر داده شد و دیگر آشپزی دا شت بنام با بهمیر فقیر که در باره آن نیز در محل گزارش داده خواهد شد که هـــر دوی آنها مجا ذیب بزرگی بودند و در عصر خو یش نام و شهر تــی داشتند . در مورد جنا ب با به خان محمد بهمین مختصر اکتفا شد.توضیح : با به صا حب را بعضی خان محمد و بعضی خال محمد میگویند.
و من الله تو فیق
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٦ - محمد ادریس بقایی |لینک به نوشته

دریـــن بساط جنون شوکتـــــا ن عریانی
شکسته اند کلاهی که آسمان خم اوست
ابولمعانی بیدل رحمت الله علیه
معرفی مجاذیب معارف افغانستان
مقد مه
( طوریکه از کتب معتبر تصوف بر میاید سلوک عرفانی رامیتــوان به دو دسته تقسیم نمود که یکی راه هوشیاری ودیگری جنون است یا بعبارت دیگریکی راه صحو و دیگری راه سکراست اگر چه طریق سکر را شریعت قبول نداشته و آنرا رد میکند امــــا در نزد شریعت خواص طریق سکریان نیز مقبو لند که با ید طـــــرف قبول و اعتقاد با شند. بعقیده نگارنده اهل سکرآن دسته عرفـا را گویند که در اثر جذبات درونی مغلوب الحال میبا شند و چـــون تاب تجلیات پر زور را ندارند حواص و مشا عر خود را از دست می دهنـــد که راه عشق و شیدا یی را پیش میبرند. از این طایفـــــه رعایت آداب شریعت سا خته نیست .و چــــون مغلوب و معـــذور هستند حتی از ارکان بزرگ اسلام مانند نماز - روزه وغیره نیـــز باز می مانند. بفرموده ء حضر ت ابوالمعانی بیدل(رح).
دست و پا از آستین ودامن آنسو میزنند
مشرب دیوا نگان :زندانی آداب نیـست
این دسته عرفا را مجا ذیب میگو یند که در هر دوره و عصـــــــــری وجو د داشته اند و حتی مورد احترام عرفای اهل سلوک نیــــــــز قرار گرفته اند و درکتب عرفا و تذ کره ها ذکر این طا یفه بکسرت بنظر میرسد. منجمله ذکر یکی ازاین طا یفه که در قرن چهـــــارم هجری میزیسته وطوسی الاصل است عارف گرامی حضــــــــرت مو لانا جامی ْ قدس سره ْ که آن مراد از حضر ت محمد معشـــوق در کتاب مستطاب نفحات الانس آورده است . بفرموده ء حضــــرت مو لانا جامی آن شخصیت بزرگ معاصر حضرت شیخ ابو سعیـــــد ابوالخیر مهنه یی که عارف عظیم الشا نی است و حضرت شیـــخ اعتقاد کامل به حضرت محمد معشوق طوسی داشتند. بروایت حضرت مو لا نا جامی اهل شهود گفته اند که در قیا مــــت اولیای مقربین آرزو میکردند که ایکاش ما خاک میبودیم و تا محمـــد معشوق طوسی بر سر ما قدم میگذاشت. در حا لیکه این مجذوب بزرگوارکاملاْ از قید و بست جسته بود و به اصول و ارکان پـابندی نداشت پس میتوان نتیجه گیری کرد که مجا ذیب حقیقی نیــز از کملای طا ئفه ء عرفا میبا شند و انکار اینها آداباْ جایز نیست. نگارنده که اعتقاد خاص و را سخی به حضرت عارف همــه دل جناب میرزا عبدالقادر بیدل (رح) و مسلماْ جناب شان ازعرفای طراز اول یا از منتهیان طائفه اولیاء میبا شند در کتاب مستطاب چهار عنصر از طا ئفهء مجا ذیب یاد وبود میکند واز آنها به احترام خاصی نام میبرد ازگز ارشات چهار عنصر معــــلوم میـــشود که ابوالمعانی بیدل(رح) بیشتر اوقات عرفانی خـود را در صحبـــــت مجاذیب گذرانیده و با ین طائفه علاقه بیشتر بهم رسا نیـــــده چنانچه فرموده اند که در آوان جوانی مرا مامایم میرزا ظریف نزد شاه قاسم هواللهی ْقدس سرهْ بردو نزد آن جناب شکوه کــرد و گفت که بیدل (رح) با مجا ذیب بی سرو پا محشور است .امـا حضرت شاه رحمته الله علیه عوض اینکه ابوالمانی بیـــدل را از صحبت آنها منع کند خود میرزا ظریف را سر زنش کرد و ار شاد فرمود که.. ازسرزنش حضرت ابو المعانی بیدل خوداری ورزد. همچنین در جای دیگر از چهار عنصر قصهء مجذوبــی را می نمایدکه در بیرون شهر بنارس زیر درختی مقام داشت وکاملاْ عر یــــان می بود. روزیکه حضر بیدل ( رح) به حضور آن مجذوب تشریف داشتنـــــد چند نفر بی خبر آمده وآن مجذوب را اذیت نمودند و باوی درشتی کردند ابوالمعانی می فرماید طایفهء از قلندران سلسله بیمعرفتی بآن شیربیشه جلال بی ادبی ها ور زیدند. سبحان الله حضر ت ابوالمـعانی بـــه هــــمه کمالات عرفانی و عظمتی که دارد آن مجــذوب عــــریان را شیر بیشهء جلال میخواند . پس تعمق با ید کرد که در کسوت دیوانگان وعریان تنان هم صا حبان شان و شوکتی هستند. و حتی مقربین هم در این طا یفه موجود بوده و آداب اجازه میدهد که با ید بآنها احترام قا یل شدوازنکوهش آنها زبان را نگاه با ید داشت . حضرت عارف شیرازی در باره اینـــــها
فرموده که :
گدای میکده ام لیک وقتی مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنــم
همچنین از تصرفات شان دم زده میگوید
بر در میکده رندان قلندر بــــــا شند
که ستانند و دهند افسر شا هنشاهی
را قم این سطور هم به پیروی ازپیر دستگیر میرزا صا حب بیدل ( رح) سخت به این طا یفه علاقه مند بوده و از این جهت است که میخواهم یادی از این طایفه بزرگوار بنمایم تا با شــــــد که این رنگهـــــای رفته دستخوش فراموشی نشودو ذکر خیر شان در اعصار آینده با قی بما ند. چه ایشان از جملهء عرفای نهایت کامل و پر قدرتی بوده اند و با ید آنهـــا همیشه در قلوب صا حبدلان زنده بماند . فلهذا تصمیم ایــن است تـــا مجاذیب را که نگارنده و بآن عده بزرگان این طا یفه رااز موسفیدان و یـا اشخاص معتبر و را ستگوی شنیده تا جا یکه معلومات در دست است در قید تحر یر در آورده و از آنها نام برده شود و خوارقیکه از ایشــــــــا ن سر زده بذکر آن پرداخته شود. البته در مورد برخی از این ذوات بزرگــوار معلومات کافی در دست نیست و نگارنده بجز اسم شان اضافه تـــــــــر چیزی نمیداند و بآن هم ذکر نام شان خالی از فیض نیست . مقصــــــد اینست که معتقدین و مخلصین این طایفه در اعصار آینده بدا نند کـه چه کسا نی در دوره پیشتر بوده و چه مشخصاتی داشته و چگونه رو زگار را سپری نموده اند. ذکر این مجاذیب مورد نظر هشتاد الی صد سال را احتوا خواهد کرد با این معنی که از اوسط یا اواخر عصر امیر عبدالرحمـن خان به شمول عصر امیر حبیب الله خان و دوره سلطنت غازی امیـر امان الله خان مرحوم و عصر نادر خان و محمد ظاهر شاه الی زمان هذا مجا ذیب مورد نظر میز یسته اند .و از خود نام و نشانی بجا گذاشته اند. مثلاْ یک تن از نام داران این طا یفه که مراد از باه خان محمد صـــــا حب رحمته الله علیه است در عصر امیر عبدالرحمن خان میزیسته وتااوایـل سلطنت اعلیحضرت امان الله خان حیات داشت بهمین صورت اکثریت آینها در همین اعصار بسر میبر دند و نگارنده آن عده مجاذیبی را کـه در مر کز یعنی کابل زندگی داشتند بشمول آنانیکه در شهر ستانها حیات بسر میبردند تا جا یکه مقدور با شد بذکر این طا یفه علیه می پردازد و از بارگاه الهی جلت اعظمة استدعا دارد که بحرمت دوستان خود به کسا نیکه پیروان راه حقیقت اند راه را ست و طریق معرفـت را نصیب گرداند و از تاریکی این عصر ظلمانی مارا بسوی نور و رو شنی
بکشا ند ( وما تو فیقی الابالله علیه توکلت و الیبه انیب )
محمد عبدالحمید اسیر ( قندی آغا)
باغ ریس جنگلک ۱۳۶۱
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٥ - محمد ادریس بقایی |لینک به نوشته


